به درآي ، طلوع كن اي خورشيد تيز اسپ و از فراز كوه البرز ، روشن كن آفريدگان وآفرينش را .
به پایان رسیدیم اما
نکردیم آغاز
فرو ریخت پرها
نکردیم پرواز.
ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای!
ببخشای اگر صبح را
ما به مهمانی کوچه دعوت نکردیم.
ببخشای اگر روی پیراهن ما
نشان عبور سحر نیست!
ببخشای ما را
اگر از حضور فلق روی فرق صنوبر خبر نیست.
نسیمی گیاه سحرگاه را در کمندی فکنده ست
و تا دشت بیداری اش می کشاند
و ما کمتر از آن نسیمیم
در آن سوی دیوار بیمیم!
ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای!
به پایان رسیدیم اما
نکردیم آغاز
فرو ریخت پرها
نکردیم پرواز.
"شفیعی کدکنی"
من به شما ابر انسان را می آموزم. انسان چیزی ست که بایستی از آن برگذشت. شما برای گذشتن از وی چه کرده اید؟
همه ی جانوران تاکنون چیزی فراتر از خود آفریده اند. اما شما می خواهید جزء این خیزاب بزرگ باشید یا ترجیح می دهید به جای برگذشتن از آدمی به حیوان بازگردید؟
قهقهه یا شرمی دردناک! همواره انسان بایستی برای ابرانسان چنین باشد: قهقهه ای یا شرمی دردناک!
شما راهتان را از کرم تا آدمی پیموده اید، و هنوز بسی از چیزها در شما کرم است. روزگاری میمون بودید. اکنون نیز کماکان انسان از هر میمونی میمون تر است!
"نیچه"
آنچه هست پدید آمده ازپنداراست
زاده ی پندار
آفریده ی پندار.
آن را که گفتار و کردار از پندار پلید برخاست
رنج از پی آمد
چنانکه چرخ ارابه از پی گام اسب...
آن راکه گفتار و کردار از پندار پسندیده برخاست
نیک بختی از پی آمد
چنانکه سایه ها از پی موجودات...
"بودا"

اهورا مزدا ، روز یکم آسمان را آفرید ؛ روز دوم زمین را برآورد ؛ روز سوم گیاهان را رویانید ؛ روز چهارم جانوران را بر زمین روان کرد ؛ روز پنجم آدمیان را آورد و با اندیشه ی اهورایی ، بر سرنوشت خویش ، فرمانروا ساخت و روز ششم ، از شادی آفریدن آدمیان نیک سرشت ، جشنی ساخت ؛ آن روز نوروز بود .
نوروز در اندیشه ی آدمیان نیک اندیش ، تنها با دو چیز پیوند دارد :
یکم آتش اهورایی که از تشگاه نیاکان ما برمی خیزد و زبانه ی روشنگرش ، زبان دیو سیاهی را می سوزاند و چشم اهریمن تیرگی را نابینا می سازد .
دوم سبزی سبزینه ها و گیاهان ، که دل مردمان را آرامش می بخشد و یادآور مرگ دیو خشکسالی است .
آتش را روشن کنید تا دیو شب بمیرد و سبزه ها را برویانید تا کشور اهریمن ستیز ایران ، رنگ سبز به خود بگیرد و " اپ اوش " دیو خشکسالی را به ژرفای دوزخ براند .
آتش دلتان گیرا
سرتان سبز
چشمانتان روشن
ایرانتان آزاد ، آباد ، شاد .
"احمد بارانی"
من و تو یکی دهانیم
که با همه ی صدایش به زیباتر سرودی خواناست!
من و تو یکی دیدگانیم
که دنیا را هر دم در منظر خویش تازه تر می سازد!
نفرتی از هرآنچه بازمان دارد
از هر آنچه محصورمان کند
از هرآنچه واداردمان که به دنبال بنگریم!
دستی که خطی گستاخ به باطل می کشد
من و تو یکی شوریم!
از هر شعله ای برتر!
که هیچگاه شکست را بر ما چیرگی نیست...
چرا که از عشق رویین تنیم!
و پرستویی که در پناه بام آشیان کرده است
خانه را از خدایی گمشده لبریز می کند!
"احمد شاملو"
پیوست1:کاش خواننده ی شعرم بودی!
راستی شعر مرا می خوانی؟؟؟
پیوست2:....!!!
در روي من مخند!
شيريني نگاه تو بر من حرام باد!
بر من حرام باد از اين پس شراب و عشق!
بر من حرام باد تپش هاي قلب شاد!
در گوش من فسانه ي دلدادگي مخوان
اکنون ز من ترانه ي شوريدگي مخواه
روزي که بازوان بلورين صبحدم
برداشت تيغ و پرده ي تاريک شب شکافت
روزي که آفتاب
از هر دريچه تافت
روزي که گونه و لب ياران هم نبرد
رنگ نشاط و خنده ي گم گشته بازيافت
من نيز باز خواهم گرديد آن زمان
سوي ترانه ها و غزل ها و بوسه ها
سوي بهارهاي دل انگيز گل فشان
سوي تو
عشق من!
پیوست:سبزی و آبادی را باز خواهیم گرداند حتی با سرخی خون خود!
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم که گر به پای درآیم به در برند به دوشم
بیا به صلح من امروز و در کنار من امشب که دیده خواب نکرده است از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
پیوست: وای اگه سعدی نبود چی می شد؟؟؟؟!!!!
امروز سالروز سعدی شاعر محبوب من بود...سالروزش خجسته باد!
تو اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گل ها به پایم شکستی
قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورت گری را نبود این چنینی
پری زاد عشقو مه آسا کشیدی
خدا را به شور تماشا کشیدی
تو دونسته بودی چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من
تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی
تو یک جمع عاشق تو صادق ترینی
همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای...مبادا دروغ گفت!
گذشت روزگاری از اون لحظه ی ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب
در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به یادت شکستم
تو از این شکستن خبر داری یا نه
هنوز شور عشقو به سر داری یا نه؟
....
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری